منوچهر خان حكيم
74
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
غلاف كشيد و بر سر دست جلوه داد و روى به جوانان خود كرد و گفت : اى دلاوران ! امروز مىبايد كه جان را از صميم دل خود در راه ولى نعمت خود فدا نماييد كه ديريست كه از خدمت او محروم ماندهايم . اين بگفت و نعرهاى بركشيده كه : اى كافران ! با حذر « 1 » باشيد و خود را بر تن ( 45 ) لشكر بيكران تركان زد و به ضرب دهرهء « 2 » گران دمار از روزگار كافران برمىآورد كه در آن اثنا دلاور دوران به جايى رسيد كه جمع كماندارن جرگه زده بودند و صداى زه كمان بر چرخ مىرسيد . آنگه طور دلاور ميان جرگه را شكافت . چشم طور بر اسكندر افتاد ، ديد كه پياده شد و زانو بر زمين نهاده با چندين هزار ترك تلاش مىكند ، كه آه از نهاد طور برآمد . فى الحال پا از ركاب كرگدن خالى كرده ، كرگدن را پيش برد و گفت : اى شهريار ! بر اين مركب سوار شو كه ديدهء جهانبين طور كور شود كه تو را بر اينحال مشاهده نكند . اسكندر نظر كرد طور را ديده ، گفت : اى فرزند ! رويت سفيد باد كه نيكو وقتى رسيدهاى و دعايى در حق طور كرده سوار شد كه در آنحال تركى ، تملّق طور را با اسكندر ديد . نيزه را از بنا گوش مركب گذرانيد كه به طور زند . آن دلاور نيزه را از دست او كشيده بر يك جانب انداخت و به دست ديگر كمربند او را گرفته ، از صدر زين درربوده بر زمين انداخت و خود را بر سينهء او گرفته به [ يك ] دست كلّهء زنخ « 3 » او و به دست ديگر عقب گردنش را گرفته چون سر سگ ، سر آن نا پاك را از قلعهء تن جدا كرده به دور انداخت . چون اسكندر آن زين را خالى ديد از كرگدن جستن نموده خود را بر زين آن اسب گرفت و گفت : اى دلاور ! اين مركب قدرت كشيدن تو ندارد ، تو بر همان كرگدن خود سوار شو . پس طور بر كرگدن سوار شده پى سر اسكندر گرفت و به مددكارى همديگر صف دشمنان را از هم مىپاشيدند . آخر الامر تركان زيادتى نمودند و لشكر اسكندر را بر عقب بردند كه در اين اثنا شب به سر دست درآمد و هردو لشكر از هم جدا شدند . اسكندر فرمود كه پشت بر كوه كرده فرود آمدند كه مبادا دشمنان بر ايشان كمين كنند .
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . دهره : نوعى از شمشير كوچك دو سر كه سر آن مانند سنان نيزه باريك باشد . ( 3 ) . كلهء زنخ او : سر چانهء او ، نوك چانهء او ، تيزى چانهء او .